اميد
قسمت ششم
حتى بازگو كردن اتفاق تلخى كه براى سيما افتاده بود، بسيار سخت و دردناك مى نمود. رقيه خانم كه نمى خواست او را در اين حال تنها بگذارد، از سيما خواست كه آن شب را در كنارش سپرى كند تا فردا هر دو به منزل آقاى شاهد بروند و از حق پايمال شده ى سيما دفاع كنند.
سيما حتى براى نيم ساعت هم نتوانست چشمانش را بر هم بنهد، با خود فكر مى كرد، اگر هم ميترا گناه را گردن بگيرد، آيا آبروى ريخته شده ى سيما باز خواهد گشت؟ هر چه بيشتر فكر مى كرد، كمتر به نتيجه مي رسيد. چه كسى مى توانست به اين راحتى به چنين عمل زشتى دست بزند؟
تمام شب، چشم بر هم نگذاشت، صبح به همراه رقيه خانم به راه افتاد.
در را مراد باز كرد. با اينكه از سيما دلخور بود، ولى آنها را به داخل منزل راه داد.
_ اينجا بمونيد تا به آقا خبر بدم.
بعد از چند دقيقه آن دو را به اتاق آقاى شاهد فرا خواند.
پس از سلام، سيما خواست كه شروع كند، آقا به او فرصت نداد.
_ آيا شما هميشه اين طورى يك دفعه محل كارتون رو رها مى كنيد و بى خبر مى رويد؟ من ازكار شما راضى بودم ، بهتون اطمينان كردم كه ازتون خواستم نزد ما بمانيد تا پسر و عروسم از سفر ماه عسل برگردند. اين كارتون مى تونست لطمه ى بزرگى به موقعيت من وارد كنه، خوشبختانه سكينه، مراد و ميترا اينجا بودند و پذيرايى را به عهده گرفتند. شما چه پاسخى داريد؟
_ آقاى شاهد، شما به فكر آبروى خودتون هستيد ولى مثل اينكه از پايمال شدن حق يك دختر بى گناه كه در منزل شما مورد تجاوز قرار گرفته ناراحت نيستيد! اين دختر درسته كه كسى رو نداره ولى بعد از اون خداى بزرگ كه شاهد اتفاق ديشب بوده، من رو هم داره. سيما پنج ساله كه با من زندگى مى كنه، تا حالا نديده بودم كه اين طورى پر و بال قشنگش رو بريزن.
سيما ساكت بود و اشك مى ريخت.
_لطفاً واضح تر صحبت كنيد. مگه براش در منزل من چه اتفاقى افتاده؟ تجاوز؟ درست شنيدم؟
_ بله، متأسفانه، ميترا تنها شاهد اين ماجراست. بايد اون رو خبر كنيد ولى نگيد كه ما هم اينجا هستيم چون ممكنه كه از ترسش نياد. سيما در حضور شما و او صحبت خواهد كرد، چون دوباره بازگويى آن برايش دردناك است.
آقاى شاهد از شدت عصبانيت از جا بلند شد، گوشى تلفن را برداشت و از روى دفترى كه روى ميزش بود، شماره گرفت. ظاهراً ابتدا با همسايه ى آنها و سپس با مادر ميترا صحبت كرد، بسيار زيركانه از او خواست كه دخترش را هر چه زودتر براى كار بفرستد.
_ تا به حال نه حقى را نا حق كرده ام و نه اجازه ى آن را در منزلم داده ام. به زودى همه چيز روشن خواهد شد.
نيم ساعتى طول كشيد تا ميترا خودش را به آنجا برساند. در اين فاصله، ديگر بينشان حرفى رد و بدل نشد.
ميترا با ديدن سيما يكه خورد. اين حالت از نظر آقا دور نماند.
_ سيما خانم ! لطفاً شما شروع كن. ميترا! تو هم خوب گوش هات رو باز كن و بر خلاف هميشه اين بار از روى عقل و درست جواب بده. سعى كن حقيقت رو بگى تا بيشتراز اين دردسر درست نكنى.
سيما تمام ماجرا را دوباره تعريف كرد. ميترا كه گيج شده بود، مات و مبهوت به دهان سيما خيره شد و ناگهان شروع به گريه كرد. آقا سرش را ميان دو دستش گرفته بود و محكم فشار مى داد. رقيه هم سعى مى كرد سيما را كه مى لرزيد، آرام كند.
آقاى شاهد كه از شدت ناراحتى كبود شده بود، پرسيد:
_ خوب، چه جوابى دارى؟
_ خدا منو ببخشه! من احمق با حرفاى آقا مهرداد گول خوردم، ولى اون نگفت كه خودش نقشه داره. فقط گفت سيما كيه و اين دختر تازه وارد، داره جاى منو تو اين خونه مى گيره ، چون توجه همه، مخصوصاً شما رو جلب كرده، آقا منم از ترس اينكه نكنه اينجا كارم رو از دست بدم به حرف آقا مهرداد گوش دادم و چند تا از قرص هاى شما تو فنجون چايش انداختم، وقتى خوابش گرفت ، بردم اتاق سكينه چون مى دونستم هيچ كس به اونجا نمى ره. آقا مهرداد مى گفت كه اون چند ساعتى كه سيما خوابه، من مى تونم خوب كار كنم و غيبتش شما رو ناراحت خواهد كرد و عذرش رو خواهيد خواست.
_ پس مهرداد چه طورى پيداش كرد؟
_ ازم پرسيد كه جاى امنى برديش، من هم از همه جا بى خبر جاشو گفتم، به خدا قسم مى خورم كه از نقشه ى شومش اصلاً اطلاعى نداشتم.
ميترا درمانده و پريشان به سوى سيما رفت و جلوى پاهايش زانو زد و با اشك و التماس خواست كه او را ببخشد:
_ سيما! تو مى فهمى كه گرسنه خوابيدن چقدر سخته، من و خونوادم گاهى چند شب رو با يك تكه نون سپرى مى كرديم، تا اينكه داييم منو به آقاى شاهد معرفى كرد، همه چيز خوب بود و كار كردنم حتى دو روز در هفته، تا حدى كمكمون بود ولى وقتى شنيدم آقا ازت خواسته كه بمونى، فهميدم كه اينجا ديگه يا جاى منه يا جاى تو! با حرف هاى آقا مهرداد بيشتر به اين موضوع پى بردم. ولى باز هم مى گم كه اصلاً نمى دونستم اون به خاطر خودش اين كلك رو ساخت. خواهش مى كنم منو ببخش.
_ اين اتفاق نبايد مى افتاد، اونم در منزل من و از همه بدتر به وسيله ى پسر برادرم! پسره ى نفهم بى سر و پا!
سپس رو به سيما كرد و گفت:
_ اين تو هستى كه بايد تصميم بگيرى، مى تونى از هر دوى اين احمقها شكايت كنى،
البته من خودم هم جداگانه براى هر دوشون برنامه دارم.
در مورد بهاى گرانى هم كه پرداختى، دكترخانوادگى ما كمك خواهد كرد. هزينه اش تمام و كمال به عهده ى من خواهد بود.
سيما گيج شده بود، وقتى به چهره ى پريشان ميترا نگاه كرد، مصيبت و تنگدستى در آن موج مى زد. با خود فكر كرد او كه از كرده ى خود پشيمان شده و با مجازاتش مشكلى حل نخواهد شد، پس رو به ميترا كرد و گفت:
_ مى دونم كه از روى نادانى به اين كار دست زدى ولى از اين به بعد يك انسان باش و به عاقبت كارهايى كه مى كنى فكر كن.
_ آقاى شاهد با چشمانى كه ستايش در آنها موج مى زد به سيما خيره شده بود. او را چون پروانه اى مى ديد كه بى تاب به دنبال نور مى گردد و هر چه تلاش مى كند، كمتر به نتيجه مى رسد ولى اميدوار است، چرا كه شمعى را كه بالهايش را سوزانده، به راحتى مى بخشد تا مانع وصالش نشود. وصالش به مقصدى بس فراتر از يك شمع كوچك!
رقيه خانم سر صحبت را باز كرد:
_ پس تكليف سيما چه مى شود؟ آيا مهرداد را به پليس معرفى خواهيد كرد؟
_ البته ! من با اون نامرد كار دارم. اما در مورد سيما!
آقا از روى صندليش بلند شد و پس از كمى جستجو كارت ويزيت دكترى را به دست رقيه خانم داد.
_ بفرماييد! شما با دكتر صدرى قرار بگذاريد، من هم امروز يه تلفن بهش خواهم زد كه شما را به او سفارش كنم، دكتر قابليست. به اين زودى ها به كسى وقت نمى دهد ولى من كارتون رو خيلى جلوتر مى اندازم.
من به شما اطمينان مى دهم كه تا آنجايى كه در توان دارم از هيچ كمكى دريغ نخواهم كرد.
حالا هم براى پيدا كردن مهرداد تمام دنيا را زير پا گذاشته و ادبش خواهم كرد. مگه قانون اجازه مى ده كه يك پست فطرت آسوده بگرده!
آقا وقتى كه ديد سيما از سر تقصير ميترا گذشته، عذرش را خواست و پس از خروجش، متوجه شد كه سيما و رقيه خانم هم قصد رفتن دارند، برايشان تاكسى خبر كرد...
ادامه دارد
حتى بازگو كردن اتفاق تلخى كه براى سيما افتاده بود، بسيار سخت و دردناك مى نمود. رقيه خانم كه نمى خواست او را در اين حال تنها بگذارد، از سيما خواست كه آن شب را در كنارش سپرى كند تا فردا هر دو به منزل آقاى شاهد بروند و از حق پايمال شده ى سيما دفاع كنند.
سيما حتى براى نيم ساعت هم نتوانست چشمانش را بر هم بنهد، با خود فكر مى كرد، اگر هم ميترا گناه را گردن بگيرد، آيا آبروى ريخته شده ى سيما باز خواهد گشت؟ هر چه بيشتر فكر مى كرد، كمتر به نتيجه مي رسيد. چه كسى مى توانست به اين راحتى به چنين عمل زشتى دست بزند؟
تمام شب، چشم بر هم نگذاشت، صبح به همراه رقيه خانم به راه افتاد.
در را مراد باز كرد. با اينكه از سيما دلخور بود، ولى آنها را به داخل منزل راه داد.
_ اينجا بمونيد تا به آقا خبر بدم.
بعد از چند دقيقه آن دو را به اتاق آقاى شاهد فرا خواند.
پس از سلام، سيما خواست كه شروع كند، آقا به او فرصت نداد.
_ آيا شما هميشه اين طورى يك دفعه محل كارتون رو رها مى كنيد و بى خبر مى رويد؟ من ازكار شما راضى بودم ، بهتون اطمينان كردم كه ازتون خواستم نزد ما بمانيد تا پسر و عروسم از سفر ماه عسل برگردند. اين كارتون مى تونست لطمه ى بزرگى به موقعيت من وارد كنه، خوشبختانه سكينه، مراد و ميترا اينجا بودند و پذيرايى را به عهده گرفتند. شما چه پاسخى داريد؟
_ آقاى شاهد، شما به فكر آبروى خودتون هستيد ولى مثل اينكه از پايمال شدن حق يك دختر بى گناه كه در منزل شما مورد تجاوز قرار گرفته ناراحت نيستيد! اين دختر درسته كه كسى رو نداره ولى بعد از اون خداى بزرگ كه شاهد اتفاق ديشب بوده، من رو هم داره. سيما پنج ساله كه با من زندگى مى كنه، تا حالا نديده بودم كه اين طورى پر و بال قشنگش رو بريزن.
سيما ساكت بود و اشك مى ريخت.
_لطفاً واضح تر صحبت كنيد. مگه براش در منزل من چه اتفاقى افتاده؟ تجاوز؟ درست شنيدم؟
_ بله، متأسفانه، ميترا تنها شاهد اين ماجراست. بايد اون رو خبر كنيد ولى نگيد كه ما هم اينجا هستيم چون ممكنه كه از ترسش نياد. سيما در حضور شما و او صحبت خواهد كرد، چون دوباره بازگويى آن برايش دردناك است.
آقاى شاهد از شدت عصبانيت از جا بلند شد، گوشى تلفن را برداشت و از روى دفترى كه روى ميزش بود، شماره گرفت. ظاهراً ابتدا با همسايه ى آنها و سپس با مادر ميترا صحبت كرد، بسيار زيركانه از او خواست كه دخترش را هر چه زودتر براى كار بفرستد.
_ تا به حال نه حقى را نا حق كرده ام و نه اجازه ى آن را در منزلم داده ام. به زودى همه چيز روشن خواهد شد.
نيم ساعتى طول كشيد تا ميترا خودش را به آنجا برساند. در اين فاصله، ديگر بينشان حرفى رد و بدل نشد.
ميترا با ديدن سيما يكه خورد. اين حالت از نظر آقا دور نماند.
_ سيما خانم ! لطفاً شما شروع كن. ميترا! تو هم خوب گوش هات رو باز كن و بر خلاف هميشه اين بار از روى عقل و درست جواب بده. سعى كن حقيقت رو بگى تا بيشتراز اين دردسر درست نكنى.
سيما تمام ماجرا را دوباره تعريف كرد. ميترا كه گيج شده بود، مات و مبهوت به دهان سيما خيره شد و ناگهان شروع به گريه كرد. آقا سرش را ميان دو دستش گرفته بود و محكم فشار مى داد. رقيه هم سعى مى كرد سيما را كه مى لرزيد، آرام كند.
آقاى شاهد كه از شدت ناراحتى كبود شده بود، پرسيد:
_ خوب، چه جوابى دارى؟
_ خدا منو ببخشه! من احمق با حرفاى آقا مهرداد گول خوردم، ولى اون نگفت كه خودش نقشه داره. فقط گفت سيما كيه و اين دختر تازه وارد، داره جاى منو تو اين خونه مى گيره ، چون توجه همه، مخصوصاً شما رو جلب كرده، آقا منم از ترس اينكه نكنه اينجا كارم رو از دست بدم به حرف آقا مهرداد گوش دادم و چند تا از قرص هاى شما تو فنجون چايش انداختم، وقتى خوابش گرفت ، بردم اتاق سكينه چون مى دونستم هيچ كس به اونجا نمى ره. آقا مهرداد مى گفت كه اون چند ساعتى كه سيما خوابه، من مى تونم خوب كار كنم و غيبتش شما رو ناراحت خواهد كرد و عذرش رو خواهيد خواست.
_ پس مهرداد چه طورى پيداش كرد؟
_ ازم پرسيد كه جاى امنى برديش، من هم از همه جا بى خبر جاشو گفتم، به خدا قسم مى خورم كه از نقشه ى شومش اصلاً اطلاعى نداشتم.
ميترا درمانده و پريشان به سوى سيما رفت و جلوى پاهايش زانو زد و با اشك و التماس خواست كه او را ببخشد:
_ سيما! تو مى فهمى كه گرسنه خوابيدن چقدر سخته، من و خونوادم گاهى چند شب رو با يك تكه نون سپرى مى كرديم، تا اينكه داييم منو به آقاى شاهد معرفى كرد، همه چيز خوب بود و كار كردنم حتى دو روز در هفته، تا حدى كمكمون بود ولى وقتى شنيدم آقا ازت خواسته كه بمونى، فهميدم كه اينجا ديگه يا جاى منه يا جاى تو! با حرف هاى آقا مهرداد بيشتر به اين موضوع پى بردم. ولى باز هم مى گم كه اصلاً نمى دونستم اون به خاطر خودش اين كلك رو ساخت. خواهش مى كنم منو ببخش.
_ اين اتفاق نبايد مى افتاد، اونم در منزل من و از همه بدتر به وسيله ى پسر برادرم! پسره ى نفهم بى سر و پا!
سپس رو به سيما كرد و گفت:
_ اين تو هستى كه بايد تصميم بگيرى، مى تونى از هر دوى اين احمقها شكايت كنى،
البته من خودم هم جداگانه براى هر دوشون برنامه دارم.
در مورد بهاى گرانى هم كه پرداختى، دكترخانوادگى ما كمك خواهد كرد. هزينه اش تمام و كمال به عهده ى من خواهد بود.
سيما گيج شده بود، وقتى به چهره ى پريشان ميترا نگاه كرد، مصيبت و تنگدستى در آن موج مى زد. با خود فكر كرد او كه از كرده ى خود پشيمان شده و با مجازاتش مشكلى حل نخواهد شد، پس رو به ميترا كرد و گفت:
_ مى دونم كه از روى نادانى به اين كار دست زدى ولى از اين به بعد يك انسان باش و به عاقبت كارهايى كه مى كنى فكر كن.
_ آقاى شاهد با چشمانى كه ستايش در آنها موج مى زد به سيما خيره شده بود. او را چون پروانه اى مى ديد كه بى تاب به دنبال نور مى گردد و هر چه تلاش مى كند، كمتر به نتيجه مى رسد ولى اميدوار است، چرا كه شمعى را كه بالهايش را سوزانده، به راحتى مى بخشد تا مانع وصالش نشود. وصالش به مقصدى بس فراتر از يك شمع كوچك!
رقيه خانم سر صحبت را باز كرد:
_ پس تكليف سيما چه مى شود؟ آيا مهرداد را به پليس معرفى خواهيد كرد؟
_ البته ! من با اون نامرد كار دارم. اما در مورد سيما!
آقا از روى صندليش بلند شد و پس از كمى جستجو كارت ويزيت دكترى را به دست رقيه خانم داد.
_ بفرماييد! شما با دكتر صدرى قرار بگذاريد، من هم امروز يه تلفن بهش خواهم زد كه شما را به او سفارش كنم، دكتر قابليست. به اين زودى ها به كسى وقت نمى دهد ولى من كارتون رو خيلى جلوتر مى اندازم.
من به شما اطمينان مى دهم كه تا آنجايى كه در توان دارم از هيچ كمكى دريغ نخواهم كرد.
حالا هم براى پيدا كردن مهرداد تمام دنيا را زير پا گذاشته و ادبش خواهم كرد. مگه قانون اجازه مى ده كه يك پست فطرت آسوده بگرده!
آقا وقتى كه ديد سيما از سر تقصير ميترا گذشته، عذرش را خواست و پس از خروجش، متوجه شد كه سيما و رقيه خانم هم قصد رفتن دارند، برايشان تاكسى خبر كرد...
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان: